|
بنامت،ای هستی بخش
اونجوری که میگن سپیده دمه 24 بهمن سال 63 چشامو باز کردم و یه سلام جانانه به این روزگار دادم
اره امروز تولدمه،واسه همینم می خوام این پست و به خودم اختصاص بدم
دوست دارم چیزایی که تو این 24 سال از خودم بلدم و بنویسم اما بازم نه همشو
البته بعد از فوت کردن شمعها و خوردن کیک،شما هم بفرمایییید

عاشق یه خونه نقلی با یه حوض آبی رنگم که تو حیاطش درخت بید مجنون باشه و
توی اتاقاش پر باشه از عشق
مسافرت بیشتر دوست دارم شمال برم و خودمو بسپارم به دست طبیعت بکرش
عاشق دریا هستم دوست دارم یک شبو با یه اکیپ توی جنگل بگذرونم
کلا" آدم خوش بینی هستم و عاشق کارهایی که نیاز به ریسک زیادی داره
همیشه میگم کار نشد نداره،ماله ما میشه اما یهو میبینی که نشد
عاشق رانندگی با سرعت و البته ولوم بالا اونم تو جاده های شمال
اصولا" آدم رومانتیک و با احساسی هستم اما امان از دست این عقل زیادی
که جلوی احساسمو می گیره.وای به حالش اگه یه روز دستم بیفته
شوخی و دوست دارم و تقریبا" شوخ طبعم اما نه با هر کسی
راه رفتن تو پاییز روی برگها و زمستون رو برفها رو که صدای خش خششون زیر پا به
گوش می رسه و تو بقعیه فصول سال هم قدم زدن زیر درختها تو غروب رو دوست دارم.
وقتی دلم می گیره یا ناراحتم دوست دارم تو تنهایی خودم باشم و هی کسی نیاد
بگه چی شده که حسابی کلافه میشم (آخه نا سلامتی ناراحتم میخوام تنها باشم دیگه)
صداقت و راستگویی بهم انرژی های مثبت میده و از آدمهایی که ایرادمو بهم میگن
خوشم میاد خودمم روکم و با کسی تعارف ندارم مگه اینکه طرف دیگه خیلی...
زندگی آروم و آرامش و عشق ورزیدن و محبت کردن به همه رو دوست دارم.چون خیلی
واسم لذتبخش
هرگز ناامید نمی شم حتی تو بدترین شرایط ممکن و همیشه به لطف خدا امیدوارم.
این آخریو دیگه از همه بیشتر دوست دارم
دوست دارم مثل یه مرد دنیا بیام،مثل یه مرد زندگی کنم،و مثل یه مرد شرافتمند بمیرم
و.........
حالا چیزایی که بدم میاد
اولیش دروغ،دومیشم دروغ، بازم دروغ
چون معتقدم آدمهای ضعیف که تو واقعیت هیچی نیستن به دروغ پناه میبرن.
وای که ازآدمهای ترسو متنفرم
راستی از آدمهای هیزو چشم چرونم بدم میاد(اصلا"قابل تحمل نیستن)
از جرو بحث ام بدم میاد
با آدمهایی که دوست دارن مرموز به نظر بیان میونه خوبی ندارم.
خوب دیگه فعلا" بسه باید واسه سالهای بعد هم چیزی واسه گفتن داشته باشیم
خودم را آماده ساخته ام تا بگویم: من آنچه را باخته ام فراموش کرده ام و امید به بردن آینده ای بس رنگین را دارم .اما لا به لای این حال وهوای بارانی که ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ میشود. امروزدرپایان 24 سالگی دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند و حسرت روزهای از دست رفته و غصه و غم آینده ا ی گنگ و عشقی که هنوز...
لحظه ها با سرعتی وصف ناپذیر در گذرند و تولدی دیگر را بر من رقم زدند.باشد که نسیمی ازامواج تحول متعالی را بر من ساطع کنند.
|