آزناز

خوش آومدين، صفا آوردين، بفرمايين چاي!


نماز مجنون


یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.



فریاد تنهایی

آری فریاد تنهایی طغیان سرد آتشفشان  درون است

یا شاید غرش طوفان غم انگیز فاصله ها

شاید فریادی بیصدا

و شاید...

و بدان

درون خلوت ما غیر در نمی گنجد

برو

برو که هر که نه یار من است

بار من است

بار من است

و ناگهان چقدر زود دیر می شود

پژواک عشق تو

برای خواب معصومانه عشق کمک کن بستری از گل

 بسازیم

برای کوچ شب هنگام وحشت کمک کن با تن هم پل

 بسازیم

کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم

 بسازیم

کمک کن با کلام عاشقانه برای زخم شب مرهم بسازیم

بزار قسمت کنیم تنهایمونو میون سفره ی شب تو ب من

بزار بین من و تو دستای ما پلی باشه واسه از خود  گذشتن

کسی به فکر مریم های پرپر ، کسی تو فکر کوچ کفترا نیست

به فکر عاشقای در به در باش که غیر از ما کسی به فکر ما نیست

تو رو میشناسم ای شبگرد عاشق تو با اسم شب من آشنایی

از اندوه تو و چشم تو پیداست که از ایل و تبار عاشقایی  

تو رو میشناسم ای سر در گریبون غریبگی نکن با هق هق من

تن شکسته ات رو بسپار به دست نوازشهای دست عاشق من

بزار قسمت کنیم تنهایمونو میون سفره ی شب تو با من

     بزار بین من و تو دستای ما، پلی باشه واسه از خودگذشتن

 به دنبال کدوم حرف و کلامی سکوتت، گفتن تمام

حرفاست

 تو رو از تپش قلبت شناختم،تو قلبت قلب عاشقهای

دنیاست

 تو با تن پوشی از گلبرگ و بوسه منو به جشن نور و آینه

بردی

 چرا از سایه های شب بترسم ، تو خورشید رو به دست من

سپردی!

 کمک کن جاده های مه گرفته، منه مسافرو از تو

نگیرن

 کمک کن تا کبوترهای خسته رو یخ بستگی شاخه نمیرن

 کمک کن از مسافر های عاشق سراغ مهربونی روبگیریم

 کمک کن تا برای هم بمونیم ، کمک کن تا برای هم

بمیریم

 


I LOVE YOU

سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

یادم باشد امسال عید به دیدار خودم هم بروم

 

بدون شرح ...

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه بزرگ است

 

بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه بزرگ است

 

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

صدای خاطره

اقرار بی ادعا

می دانم... من دیر رسیدم...
خیلی دیر... خیلی...
یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که هر روز دلم برایت تنگ می شود

 


ادامه مطلب
بتکده ای بدون تو

و تو چه می دانی که دلگیرترین منظره ای که می توان تصویر کرد چیست؟

آری بتکده ای بدون بت!

و حالا خانه دلم همچو بتکده ای بدون بت است که پاهایش دیگر یارای ایستادن ندارد

بدون تو ،بدون اینکه عطر بودنت و یاد حضورت در آن بپیچد

و اگر مجبورت کنند در چنین جایی زندگی کنی چند روز می توانی دوام بیاوری؟

تویی که فکر می کنی خیلی محکم و با اراده ای

تو نه هستی و نه رفته ای و من مانده ام و یک برزخ از بودن و نبودن تو ...

تو اما گفته ای که رفته ای اما جای پای بودنت هنوز هم هست

نه دست تو است که بخواهی بماند و  نه دست من، که محوش کنم

و تو رفتی و به همین سادگی پاییز عمرم زمستانش را  بر تارو پودم نشاند

تو رفتی و من و سکوت و انتظار چه صبورانه باهم....

تو رفتی و من و شبهای بی فروغ و گریه های نا شکیب چه باهم....

تو رفتی و من و خیال خام بودنت و حسرت نبودنت چه باهم....

آری چه باهم صمیمانه اخت شدیم تا حس نبودنت را پر کنیم با همه آنهایی که هرگز پر نخواهند کرد نبودنت را!

 

 

آخه دلتنگی من نوشتنی نیست

 
 

بنویس خواستنم از جنس گل ابریشمه

بنویس پاکی من پاکی نور و شبنمه

همه دوست داشتنم و نقطه به نقطه بنویس

بنویس قصه زیاده ولی کاغذم کمه

بنویس خواستن من شمردنی نیست بنویس

بنویس دل که به خاک سپردنی نیست بنویس

بنویس خسته شدم اونقده خسته که نگو

همه دلتنگیه من نوشتنی نیست بنویس

ننویس، ننویس هر چی که گفتم ننویس

ننویس نه ننویس هر چی دلت خواست بنویس

ننویس چون که براش نامه ها تکراری شده

چیزی از من ننویس فقط براش راست بنویس


آخرین ایستگاه عاشقی

 

مهربانا!

می دانم که تا کران بی کرانت راهی نیست.

می دانم که مهربانی لایزالت همیشه پشت و پناه تمام بی کسی هایم است.

می دانم که تو،تک نگران لغزشهای ناتمام منی.

اما نمی دانم

چرا هر نفس که فرو می رود از تو دورتر می شوم؟

دلم را به دست ابلیس زمان می سپارم و لطافت روحم را به شیرینی نا فرجام و فریبنده ی گناهان.

کمکم کن!

من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم.من تو را می خواهم.

وتنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

اینجا آرامی نیست تا

نگاه خسته ام را نوازشی دهد

و تن عریانم را تبسمی از عشق

اینجا خنجر زده اند بر دستهای مهربانی

اینجا باران نمی بارد

بوی غربت کوچه ها دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را به زوال ابدیت تبعید کرده.

این لحظه های لعنتی باز هم مرا عذاب می دهند...

نگاهی نیست تا مرا امید دهد...

نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم...

اینجا

آخرین ایستگاه عاشقیست...!

می مانم و می پوسم این قفس             تا که سحر شود همه ی این قفس

                            آری می مانم این قفس...

آشیانه ای از جنس تار و پود تو

 

و باز هم دلم تنگ شد

تنگ گریه های نرم زیر شرشر بارون

تنگ بغضهای سرد پشت پنجره

یادم میاد وقتی دستهای پر مهرتو روی شونه هام مینداختی

احساس پروازو بهم می دادی

آره می بردی به آسمونها

حتی بالاتر از آسمونها

اونجا که پرنده ها هم حسرتشو دارن

یادم میاد

با یه دنیا های و هوی می اومدم پیشت

با یه دریا آرامش راهیم می کردی

با یه کوله بار غصه می اومدم پیشت

با یه آسمون شادی راهیم می کردی

آره داره اینا یادم میاد

دلم می خواد برگردم به آشیونم

آشیونه ای که هر جا باشه مهم نیست

فقط،جنسش از تار و پودت باشه

تمام پنجره دلم خیال احساس اوست

تو را نه در واقعیت این زمان،که در خیال احساسم گنجانده ام

آنجا که لبریز از با تو بودنم و شاید حضور گرمت مفهومی از سایش سرد ثانیه ها را برایم

گنگ و بی معنی می کند.

آری آنجا که احساس نابم را فدای احساس نازت می کنم.

و با قدرت احساسم ذره ذره زمان را متوقف، و دل آکنده ازعشقم را تقدیم قدمهای پر مهرت میکنم




اما نمی دانم چرا عجیب دلتنگم؟

شاید دلتنگ روزهای بی تو

آخه دلتنگی همیشه از باهم بودن نیست!

لحظه های دیدار با همه زیبایی گاه پر از دلتنگیست

که شاید

دیدار پر مهر امروز

خاطره تلخ فردا باشد.

و شد.

و من از آن روز فقط بیدهای مجنون رقصان باران خورده حصار باغ،

لبخند ملوس تو،وخوشحالی امان بریده خودم

در خاطرم باقی است.

و اکنون همان دلتنگی.

بلند بالای خیال احساس من

بگو در کجای زمین به تو می رسم؟

آخه اینجا بی تو، همه همهمه احساسم در حبس ابد تبعید است!

انگار پای ثانیه ها لنگ می شود ...

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود ...

وقتی نیستی عقربه های سنگین زمان اغواگرانه می چرخند

ولی من،آری می دانم که زمان بی حضورت جرأت تکاپو ندارد

تو رفته ای و رفتن یک اتفاق تازه نیست

 

در انتهای هر بودن نبودنی است، اما نفهمیدم چرا در زوال هر نبودن ، بودنی نیست؟!

چه زیباست دنیای رویاها و نه دنیای آدمها،دنیایی که در حصار نبودنها نیست

دنیایی که تشنه است و دریاست.آری دریایی از رویاست...

و آنجا سرزمین مناسبی است برای زندگی کردن وقتی هیچ توجیهی برای واقعییت دنیای آدمها نداری...

عقربه های ساعت بی وقفه ذره ذره زمان را می زداید و من در کجای بی تو مانده ام؟

و در کجای بی تو بودن محصور گشته ام؟

و انگار دیروز بود که امروز گذشت

و من در کجای امروز تو،بی تو مانده ام؟

تو رفته ای و من گلایه های بغض آلود بی تو بودن را به که ترسیم کنم؟

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ میشه

دلم برات تنگ میشه،اما تنگ دل نمی شه...

یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

ناقوس عشق تو


هر طلوع که چشم از انبوه خواب می گشایم،ترسیم ذهن بی ریایم را برایت می نویسم

گر چه با غروب همان طلوع پی به ترسیم نادرست ذهن اندکم می برم و در می یابم که

هنوز چقدرکور از تو و چقدر در عشق ناب تو کم و اندکم!

آری،عشق پاک من

خون سرخ من یادگاری سبز از تو را در رگهایم می چرخاند

تو را تکرار من می کند

تو را زمان من می کند،و تو را هستی من می کند

هر لحظه از تو پر می شوم و لحظه بعد در می یابم چقدر از تو خالی بوده ام!

من در رویای رنگین خود با فریاد و سکوتم تو را می خوانم و تو را می بینم

و تو دستانم را می فشاری،به ژرفنای اندک نگاه بغض آلود  من می نگری

و با آن دستهای رویاییت اشکهایم را از روی گونه هایم می شویی.

ای طلوع طپش فاصله ها،هجرتت رشته جان می گسلد

بودنم در گرو ماندن توست.دل من از سفرت می میرد.

ای چشمه سار عشق و مهربانی،آغوشت را سوی این منه لبریز از تو مبند.

من به تن مرمر این عشق زخم این فاجعه فاصله را می بینم و کماکان می خندم

آخ که من عزادارترین مرثیه خوانی هستم که به خوش باوریم می خندم،که به رویا خوشم.



سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

با الهام از عشق پروانه وار

 

در میان حصار غربت، یاد تو خلوت لحظه هایم شده

برق دیدگان معصومت در چهار چوب قاب چشمانم پیچیده

و زمزمه داشتنت را عطر نفسهایم ساخته

و رویای دیدارت، سیمرغ افکارم را در هفت آسمان خیال بیکرانت به پرواز درآورده

تا شاید روزی در میان بالهای خسته مژگانت لانه کند

تو را میبوسم ای پاکیزه عریان

و ترا فراسوی مرزهای تنت دوست دارم

آری،از میان هزاران نیاز بی غرض

بغضهای حس خواستنت در گلویم جا خوش کرده

پس بگذار عاشقانه خواستنت را فریاد زنم تا فریادم در کمرکش کوهها و وسعت دره ها طنین انداز شود

 

وحس ظریف پروانه ها و لطافت گلها را با خود همصدا کنم

تا شاید سوز خواستنم گوش سنگین زمان رابه درد آورد

و تا ابد با حسی جاودانه سرود خواستنت رافریاد زند

کاش میشد با الهام گرفتن از عشق پروانه ها، هرگز طراوت گلها را تنها نگذاشت.

به امید....

ای همه هستی من،مستی من باش

نازنینا!

ای زیباترین نوای هستی!

ای عاشقانه ترین می مستی....

تو که هستی که من اینگونه بیتاب توام

نادیده، محو تماشای توام

می نخورده، مست تمنای توام

و تو چه هستی که من از موج هر تبسم تو،بسان شقایقی سرگردان سوار امواج طوفانم؟

آری انگاه که پای را فراتر از مرزهای خسته دلتنگی گذاشتم

تا از میان جیک جیک هزاران پرنده خسته

ترانه خوشبختی لحظه های تلخم را بیابم

تنها تک طنین نوای زیبای تو بود

که زخمهای سردم را با مرهمی از عشق التیام داد.

من دوست دارم تمام یاس های باغ احساسم را تقدیم محبت قدم هایت کنم

چرا که تو را به اندازه تمام جاده های بیکران تنهایی

                به اندازه همه سفرهای نرفته

               به اندازه همه روزگاران نزیسته

               به اندازه تمام شبنم های خفته در آغوش گلبرگ های باغ یاس

  و باز هم به اندازه تمام هستی می پرستم     

تویی که دمادم نفسهای گرمت

ذره ذره وجودم را می نوازد

چگونه بگویم؟!!

که نگاهم فریاد دلم است...

نگاهم را دریاب.

من به اولین قاصدکی که از شهر قشنگ دلت بگذرد خواهم گفت:

که هیچ چیز نمی تواند مهرت را از دلم جدا کند حتی

فاصله ها.....

تولد من


بنامت،ای هستی بخش

اونجوری که میگن سپیده دمه 24 بهمن سال 63 چشامو باز کردم و یه سلام جانانه به این روزگار دادم

اره امروز تولدمه،واسه همینم می خوام این پست و به خودم اختصاص بدم

دوست دارم چیزایی که تو این 24 سال از خودم بلدم و بنویسم اما بازم نه همشو

                البته  بعد از فوت کردن  شمعها و خوردن  کیک،شما هم  بفرماییییدلبخند


عاشق یه خونه نقلی با یه حوض آبی رنگم که تو حیاطش درخت بید مجنون باشه و

توی اتاقاش پر باشه از عشقمژه

مسافرت بیشتر دوست دارم شمال برم و خودمو بسپارم به دست طبیعت بکرش

عاشق دریا هستم دوست دارم یک شبو با یه اکیپ توی جنگل بگذرونم

کلا" آدم خوش بینی هستم و عاشق کارهایی که نیاز به ریسک زیادی داره

همیشه میگم کار نشد نداره،ماله ما میشه اما یهو میبینی که نشدگریه

عاشق رانندگی با سرعت و البته ولوم بالا اونم تو جاده های شمالعینک

اصولا" آدم رومانتیک و با احساسی هستم اما امان از دست این عقل زیادینیشخند

که جلوی احساسمو می گیره.وای به حالش اگه یه روز دستم بیفتهعصبانی

شوخی و دوست دارم و تقریبا" شوخ طبعم اما نه با هر کسیچشمک

راه رفتن تو پاییز روی برگها و زمستون رو برفها رو که صدای خش خششون زیر پا به

گوش می رسه و تو بقعیه فصول سال هم قدم زدن زیر درختها تو غروب رو دوست دارم.

وقتی دلم می گیره یا ناراحتم دوست دارم تو تنهایی خودم باشم و هی کسی نیاد

بگه چی شده که حسابی کلافه میشمکلافه(آخه نا سلامتی ناراحتم میخوام تنها باشم دیگه)نیشخند

صداقت و راستگویی بهم انرژی های مثبت میده و از آدمهایی که ایرادمو بهم میگن

خوشم میاد خودمم روکم و با کسی تعارف ندارم مگه اینکه طرف دیگه خیلی...

زندگی آروم و آرامش و عشق ورزیدن و محبت کردن به همه رو دوست دارم.چون خیلی

واسم لذتبخشفرشته

هرگز ناامید نمی شم حتی تو بدترین شرایط ممکن و همیشه به لطف خدا امیدوارم.

این آخریو دیگه از همه بیشتر دوست دارم

دوست دارم مثل یه مرد دنیا بیام،مثل یه مرد زندگی کنم،و مثل یه مرد شرافتمند بمیرم

و.........

حالا چیزایی که بدم میادمنتظر

اولیش دروغ،دومیشم دروغ، بازم دروغمنتظر

چون معتقدم آدمهای ضعیف که تو واقعیت هیچی نیستن به دروغ پناه میبرن.

وای که ازآدمهای ترسو متنفرمکلافه

راستی از آدمهای هیزو چشم چرونم بدم میاد(اصلا"قابل تحمل نیستن)ساکت

از جرو بحث ام بدم میاد

با آدمهایی که دوست دارن مرموز به نظر بیان میونه خوبی ندارم.

خوب دیگه فعلا" بسه باید واسه سالهای بعد هم چیزی واسه گفتن داشته باشیمچشمک


خودم را آماده ساخته ام تا بگویم: من آنچه را باخته ام فراموش کرده ام و امید به بردن آینده ای بس رنگین را دارم .اما لا به لای این حال وهوای بارانی که  ماندن و نفس کشیدن را معنا می کند گاه دلم برای رفتن تنگ میشود. امروزدرپایان 24 سالگی دلتنگ خاطراتی شده ام که پشت سر جا مانده اند و بی تاب آرزوهایی که از روبرو می گریزند و حسرت روزهای از دست رفته و غصه و غم آینده ا ی گنگ و عشقی که هنوز...

لحظه ها با سرعتی وصف ناپذیر در گذرند و تولدی دیگر را بر من رقم زدند.باشد که نسیمی ازامواج تحول متعالی را بر من ساطع کنند.

 



تاراج تو...

 

نیمه شب از خواب می پری

تموم تنت عرق کرده

تختت سردتر از همیشه و تنت داغ داغ

روی تختت دست می کشی....

دنبال یه چیز شایدم یه


ادامه مطلب
به امید روزی که مژگانمان...

 

شاید حقیقت انسان به انچه اظهار میکند نباشد

 بلکه حقیقت او در ان چیزی باشد که از اظهار ان عاجز است

 بنا بر این


ادامه مطلب
گلبرگ های مریمی

 

وقتی تو نیستی رنگ دریا را دوست ندارم

گل صحرا را دوست ندارم

شب به آخر می رسه

اما شب رو هم دوست ندارم

   

  از لابه لای مریم های خفته با فانوسی کم سو

سراغت می گیرم اما

حتی یاسمن ها هم از تو بی خبرن

نیستی که ببینی امشب آسمون

چقدر قشنگه

اما تک ستاره من، وقتی نباشی آسمونم دیگه دوست ندارم

امشب دوست دارم عاشقونه ترین نگاهمو

با گلبرگهای مریم به دست مهربون نسیم بسپرم

قایقی از عشق و پارویی از مهربونی بسازم

به سمتت روونه کنم

و چه به یاد ماندنی و با شکوه است تلاقی پیک من

2rfymnd

با پذیرایی چشم های

مهربانت

آخه یه دنیا واست حرف دارم

یه دنیا پر از حرفهای نگفته

بغض های نشکفته

زندگی سخت نیست، ما سختش می کنیم

عشق قشنگ نیست، ما قشنگش می کنیم

دل ما تنگ نیست، ما تنگش می کنیم

دل هیچ کس سنگ نیست، انگار ما سنگش می کنیم!

من از خدا می خواهم نغمه های عشق منو

به گوش تو برسونه تا

لبخند منو هیچوقت فراموش نکنی

و

ببینی که سایم دنبالته

تا هرگز فکرشم نکنی تنهایی

 

یار بی الایشم

 

از کوچه های حادثه به آرامی عبور میکنم،دستانم را سد چشمانم میکنم تا با دیده رویا کوی بنبست عشق را نظاره کنم

دلم طاقت ندارد،دستانم را کمی کنار میزنم تا از


ادامه مطلب
خوابهای رنگی

 

به نام نامت که یاد نامت مایه آرامش دلهاست.


دوباره چشمان بارانیم دیدار تو را هوس کرده اند، با اینکه می دانند از برم پر کشیده ای، باز هم دیدار تو را از من تمنا می کنند.

هیچ خوابم نمی آید، اما پلکهایم را به عشق دیدار تو روی هم می گذارم.

تا که شاید ....

آری چشمانم تو را می خواهند و من خواب را برایشان بهانه می کنم.

تا کورسوی امیدی به از ناامیدی باشد.

ای عابر شبنمی کوچه های نمناک خاطره

اگر نیایی بی تو با کابوس سهمگین یادت چه کنم!

کاش می دانستی که بی تو کلبه آرزوهایم می شکند، رویاهایم یخ می زنند و در این سرما ...

کاش می دانستی که با رفتنت تنپوش ماتم را بر تمام لحظات زندگیم گستراندی.

قاصدک رویایی راه کهکشانی

من می دانم که نهایت دلتنگی ابرها، باران است.

اما تو می دانی نهایت دلتنگی سینه پر درد مرا چه مرهمی التیام لازم است؟

...

پس برگرد تا غرورم را، وجودم را، نفسم و عشقم را تقدیم صداقت وجودت کنم.

روی نوار زندگی

شاید تردیدی است بین بودن و نبودن. تلاقی لحظه ای است بین دیدن و ندیدین.

مرگ شقایق سرخی ایست از فصل جدایی.

زندگی شاید لبخند پر مهر مادری


ادامه مطلب


پسر رمانتیکم من
khalvatkadeh_araz@yahoo.com

 

فرزاد نیکنام

جک و اس ام اس عاشقانه ، مقاله ...
کوچولوی دوست داشتنی شیطونک
ღفقط متن و عکس فوق عاشقانهღ
حرف را باید زد ، درد را باید گفت
موفقیت -- بلاگی کاملاَ متنوع
نوبت عاشقی(شهرام عزیز)
(دل نوشته های نسترن)
يه قلب پاک هديه به تو
پرسپولیسی وبلاگ
..::گالری عکس::..
پرواز را بخاطر بسپار
آكواريوم و ماهي
آسمانی ترین دل
مینای خاموش
قلب خاموش
زیر گنبد کبود
آبی آسمان
عشق بازي
كهنه درخت
just girls
گل سرخ
A m e l i
عاطفه
360 من
سیدارتا
پریانه
ترنم
مه
فرشته کوچلو
قالب وبلاگ

نماز مجنون
فریاد تنهایی
و ناگهان چقدر زود دیر می شود
پژواک عشق تو
I LOVE YOU
یادم باشد امسال عید به دیدار خودم هم بروم
بیا تا برایت بگویم که تنهایی من چه اندازه بزرگ است
صدای خاطره
اقرار بی ادعا
بتکده ای بدون تو
آخه دلتنگی من نوشتنی نیست
آخرین ایستگاه عاشقی
آشیانه ای از جنس تار و پود تو
تمام پنجره دلم خیال احساس اوست
انگار پای ثانیه ها لنگ می شود ...
ناقوس عشق تو
با الهام از عشق پروانه وار
ای همه هستی من،مستی من باش
تولد من
تاراج تو...

RSS 2.0

dresses


Weblog Themes By Blog Skin